وهابیت يا سلفی گری
سلفيگري يا وهابيگري ؟!
واژه “سلف” جمع “سالف” و به معناي “پيشينيان” است. “سلف” در نظر اهل سنت به نسل هاي نخست از مسلمانان يعني اصحاب پيامبر(ص) و دو نسل بعد از آنان (تابعين و اتباع) اطلاق مي شود.
اصطلاح “سلفي” بر طيف وسيعي از جريانهاي اسلامي و انديشمندان اهل سنت اطلاق مي شود كه منادي بازگشت به شيوه “سلف”( پيشوايان اهل سنت در قرون نخست اسلامي) هستند. آنان شيوه سلف را نمايانگر اسلام ناب مي دانند كه جامعه بايد به آن برگردد تا مجد و عظمت خود را بازيابد. اما در درون اين طيف گسترده، نظريات و عملكردهاي بسيار متنوعي وجود دارد: برخي از آنها روح اسلام را از “سلف” الهام مي گيرند و بر پايه آن و با توجه به مقتضيات روز به اجتهاد مي پردازند اما برخي ديگر در پي پياده كردن دقيق ديدگاه و سخنان سلف هستند. از آنجا كه سلف اهل سنت خود داراي شيوه يكسان نبوده اند از اين رو “مناديان بازگشت به سيره سلف” نيز هرگز يكسان نينديشيده اند.
به علاوه اينكه “سلف” در چه بازه زماني مورد نظر باشد بسيار مهم است. مثلااگر منظور از سلف تنها صحابه پيامبر(ص) و يك نسل بعد از آنان (تابعين) باشند، در اين صورت امامان چهارگانه فقه اهل سنت نيز از دايره سلف خارج مي شوند زيرا هر چهار امام (ابوحنيفه و مالك و شافعي و احمد بن حنبل) پس از عصر صحابه و تابعين زيسته اند. “سلفيگري” با اين تفسير، در مقابل مذاهب اربعه و مستلزم حجيت اجتهاد معاصران بر پايه احاديث و سخنان صحابه خواهد بود. از اين رو اكثر علماي اهل سنت كه تنها مذاهب اربعه(حنفي، مالكي، شافعي، حنبلي) را معتبر مي دانند، با “سلفيگري” مخالفند زيرا سلفيگري را به معناي تخريب نظام فقهي كه ابوحنيفه و شافعي و ... بنا كرده اند، مي دانند.
امروزه آنچه از اصطلاح “سلفي” به ذهن متبادر مي شود بيشتر همان جرياني است كه با عنوان “وهابي” شناخته مي شود و شخصيتهاي بارز آن “محمدبن عبدالوهاب” و “عبدالعزيز بن باز” و “ابن عثيمين” و ... هستند. حال آنكه در چند دهه پيش اين اصطلاح طيف بسيار گسترده اي را شامل مي شد كه در ميان آنها نام متفكراني همچون “محمد عبده” و “محمد رشيد رضا” و “محمد غزالي(معاصر)“ به چشم مي خورد. در واقع “وهابيها” در آغاز اقليت كوچكي از جريانهاي سلفي را تشكيل مي دادند اما به تدريج توانستند سوار بر موج شده، خود را نمايندگان اصلي اين جريان قلمداد كنند.
اصطلاح “سلفي” نخست با ظهور برخي از مصلحان اسلامي كه در پي نجات امت اسلامي از تعصبات شديد مذهبي بودند مطرح شد. آنان غالبا خود را پايبند به عقايد سلف دانستند ولي در زمينه فقه خواستار “اجتهاد جديد با توجه به اهداف شريعت” و “كاهش تعصبات مذهبي” شدند. اين جريان را بايد “سلفي اجتهادي” ناميد. آنان خود را به فهم عالمان گذشته از قرآن و سنت محدود نمي كردند و معتقد بودند علماي دين بايد متناسب با شرايط زمان و مكان به اجتهاد بپردازند. برجسته ترين شخصيتهاي اين جريان اصلاحي عبارتند بودند از : محمد عبده(د 1905م/1323ق) ، محمد رشيد رضا(د1935م/1354ق)، ابن باديس الجزائري(د 1940م)، علال الفاسي(د1974م/1394ق.) از ميان معاصران نيز محمد غزالي(د1996م) و يوسف قرضاوي(در قيد حيات) در همين جريان مي گنجند.
اما به تدريج اين اصطلاح به كساني كه خود را تنها به “ظواهر قرآن و سنت” پايبند معرفي مي كردند و عملاً هرگونه “اجتهاد جديد” را “بدعت” مي دانستند، اختصاص يافت. اين جريان همان پيروان “محمدبن عبدالوهاب” هستند كه بايد آنها را “سلفيهاي نص گرا” يا “وهابي” بناميم. از ويژگيهاي بارز وهابيها اين است كه بسياري از مخالفان خود را “كافر” مي نامند. به همين خاطر به آنها “تكفيري” نيز گفته مي شود. شيوه آنان در فهم اسلام را مي توان چنين خلاصه كرد :
1. مراجعه بي واسطه به احاديث
2. پرهيز از مراجعه به آثار عالمان اسلام و ديدگاههاي اجتهادي آنان
3. اعتماد به خبر واحد در عقايد و احكام
4. پرهيز از تاويل نصوص ديني
5. ترجيح دادن نص بر عقل در موارد تعارض
6. پرهيز از آميختن مظاهر غربي با اسلام
البته فهم وهابيها از احاديث طبق شيوه خاص خودشان است. آنان احاديث را همانطور مي فهمند كه ابن تيميه(متوفاي 828هـ) در آثار خود تفسير كرده است. به بيان روشنتر آنان در حالي كه شعار “گشودن باب اجتهاد” را سر داده، تقليد از امثال ابوحنيفه و شافعي را ناروا مي شمرند، در همان حال عملاً از “ابن تيميه” تقليد مي كنند. و اگر ميان ديدگاه برخي از سلف با ديدگاه ابن تيميه تعارضي وجود داشته باشد، ديدگاه آنان را به نفع ابن تيميه توجيه و تفسير مي كنند كه دقيقا بر خلاف ادعاي سلفيگري است.
جريان فكري وهابيت از قديم با دولت عربستان سعودي - كه در نظر آنان يك حكومت اسلامي راستين بود- همكاري داشته و از كمكهاي مالي و رسانه اي دولت سعودي بهره مند بوده است. اما پس از جنگ خليج فارس و همكاري آشكار عربستان با آمريكا در حمله به مسلمانان در عراق، وهابيها دچار تناقض شدند. در شرايط جديد برخي از آنان سران عرب را “كافر” ناميده، جهاد با آنان را واجب دانستند. اين دسته از وهابيها خود را “سلفيهاي جهادي” ناميده، به حركتهاي مسلحانه عليه آمريكا و برخي از دولتهاي عربي از جمله عربستان دست زدند و به همين خاطر از سوي دولتها به عنوان “تروريست” معرفي شدند. اما ساير وهابيها ترجيح دادند به جاي مبارزه با حكومتهاي فاسد، مباني فكري خود را طبق شرايط جديد مورد بازنگري قرار داده، ضوابط جديدي براي “تكفير” و “جهاد” معين نمايند بگونه اي كه دامن گير حاكمان كنوني عربستان نشود.
نگاهي گذرا به تاريخ وهابيت :
سلفيهاي نص گرا(وهابيها) خود را ادامه مكتب اهل حديث در قرن سوم به رهبري احمد بن حنبل (متوفاي241هـ ) مي دانند. به گفته آنان شيوه ي احمد بن حنبل توسط شاگردانش نسل اندر نسل ادامه يافته تا آنكه ابن تيميه(متوفاي728هـ) آن را رواج داد و با آنچه كه “بدعت” و غيراسلامي مي دانست مبارزه كرد. البته ابن تيميه واژه “سلفي” را بكار نمي برد، ولي شيوه او در فهم اسلام، بعدا توسط وهابي ها پيگيري و تحت عنوان “سلفيگري” ترويج شد.
برخي مي گويند “ابن تيميه” خود دچار انحراف عقيدتي بود و عقايد نادرست را به احمد بن حنبل نيز نسبت مي داد و به همين خاطر بارها زنداني شد. برخي از ويژگيهاي فكري و شخصيتي ابن تيميه چنين است: وي احاديث پيامبر اعظم(ص) درباره فضايل اميرالمومنين(ع) و اهل بيت(ع) را انكار مي كرد. سفر به قصد زيارت پيامبر اعظم(ص) و ائمه(ع) را بدعت و حرام مي دانست. با منطق، فلسفه، عرفان و كلام به شدت مخالف بود. فيلسوفاني همچون فارابي و ابن سينا را دچار انحراف عقيدتي مي دانست. عارفان و صوفياني همچون ابن عربي و صدرالدين قونوي و عفيف تلمساني را كافر مي خواند. با شيعه و معتزله شديدا دشمني مي كرد. عقايد اشاعره را نيز نادرست مي دانست. در بحث علمي تندخو بود و گاه به طرف مقابل اهانت مي كرد. معتقد بود اينكه در قرآن كريم از “ تخت پادشاهي خداوند” ياد شده به معناي اين است كه واقعا خداوند داراي تخت پادشاهي است و بر آن نشسته است!! وي معتقد بود دانشمنداني كه اين تعبير را “كنايه از اقتدار و فرمانروايي و احاطه خداوند” دانسته اند اشتباه كرده اند. همچنين مي گفت تعبير “دست خدا” در قرآن به معناي اين است كه خداوند حقيقتا داراي دست است و نبايد آن را كنايه از قدرت يا سخاوت پروردگار بدانيم. در يك كلام ابن تيميه با تاويل و تفسير عميق آيات شديدا مخالف بود و مي گفت بايد به ظاهر آيات اكتفا كنيم و به همين خاطر عقايدي را ابراز كرد كه مستلزم جسم دانستن خداوند متعال است.
ابن تيميه در زمان جنگ مغولان با مسلمانان مصر، مردم را به جهاد و مقاومت در مقابل حمله مغولان فراخواند و در پيروزي مصريان نقش مهمي ايفا كرد. وي در تمام عمر خود ازدواج نكرد. با اينكه دانش فراواني نسبت به اديان و مذاهب و علوم گوناگون داشت اما بسيار متعصبانه مي انديشيد و در مجادلات مذهبي با سلاح اتهام به مخالفان خود حمله مي كرد. در فقه عمدتا همان ديدگاه احمد بن حنبل را ترجيح مي داد اما در مواردي نيز فتواي خاص خود را داشت. ابن تيميه در پافشاري بر عقايد خود كم نظير است. افكار او از يك سو در بسياري همچون “ابن قيم جوزيه” و “ابن كثير” اثر گذاشت و از سوي ديگر انتقاد و مخالفت بسياري از علماي اسلام همچون تقي الدين سبكي شافعي و ابن زملكاني و ابوحيان اندلسي و نورالدين علي بن يعقوب شافعي و ديگران را برانگيخت.
پس از مرگ ابن تيميه شيوه سلفي گري عملااز رواج و مقبوليت چنداني برخوردار نبود تا اينكه “محمد بن عبدالوهاب” توانست براي گسترش آن در حجاز با “محمد بن سعود” همپيمان شود. وي در دشمني با شيعه از ابن تيميه نيز بي باك تر بود و صريحا اعلام كرد كه شيعيان كافرند بلكه هر كس كه در كافر بودن آنان ترديد كند نيز كافر است!!
سرانجام “وهابي ها” پس از خونريزيهاي فراوان توانستند “شافعي ها” را سركوب كرده، با تشكيل حكومت پادشاهي آل سعود مذهب “وهابيت” را بر عربستان حاكم كنند. آنان با پشتيباني دولت ثروتمند عربستان توانستند تبليغات خود را با شعار جذاب “بازگشت به توحيد و اسلام اصيل” و “مبارزه با بدعتها” در كل جهان اسلام گسترش دهند به گونه اي كه در حال حاضر در قريب به اتفاق كشورهاي اسلامي داراي سازمان تبليغاتي و فعاليت تشكيلاتي هستند.
اصطلاح “سلفي” بر طيف وسيعي از جريانهاي اسلامي و انديشمندان اهل سنت اطلاق مي شود كه منادي بازگشت به شيوه “سلف”( پيشوايان اهل سنت در قرون نخست اسلامي) هستند. آنان شيوه سلف را نمايانگر اسلام ناب مي دانند كه جامعه بايد به آن برگردد تا مجد و عظمت خود را بازيابد. اما در درون اين طيف گسترده، نظريات و عملكردهاي بسيار متنوعي وجود دارد: برخي از آنها روح اسلام را از “سلف” الهام مي گيرند و بر پايه آن و با توجه به مقتضيات روز به اجتهاد مي پردازند اما برخي ديگر در پي پياده كردن دقيق ديدگاه و سخنان سلف هستند. از آنجا كه سلف اهل سنت خود داراي شيوه يكسان نبوده اند از اين رو “مناديان بازگشت به سيره سلف” نيز هرگز يكسان نينديشيده اند.
به علاوه اينكه “سلف” در چه بازه زماني مورد نظر باشد بسيار مهم است. مثلااگر منظور از سلف تنها صحابه پيامبر(ص) و يك نسل بعد از آنان (تابعين) باشند، در اين صورت امامان چهارگانه فقه اهل سنت نيز از دايره سلف خارج مي شوند زيرا هر چهار امام (ابوحنيفه و مالك و شافعي و احمد بن حنبل) پس از عصر صحابه و تابعين زيسته اند. “سلفيگري” با اين تفسير، در مقابل مذاهب اربعه و مستلزم حجيت اجتهاد معاصران بر پايه احاديث و سخنان صحابه خواهد بود. از اين رو اكثر علماي اهل سنت كه تنها مذاهب اربعه(حنفي، مالكي، شافعي، حنبلي) را معتبر مي دانند، با “سلفيگري” مخالفند زيرا سلفيگري را به معناي تخريب نظام فقهي كه ابوحنيفه و شافعي و ... بنا كرده اند، مي دانند.
امروزه آنچه از اصطلاح “سلفي” به ذهن متبادر مي شود بيشتر همان جرياني است كه با عنوان “وهابي” شناخته مي شود و شخصيتهاي بارز آن “محمدبن عبدالوهاب” و “عبدالعزيز بن باز” و “ابن عثيمين” و ... هستند. حال آنكه در چند دهه پيش اين اصطلاح طيف بسيار گسترده اي را شامل مي شد كه در ميان آنها نام متفكراني همچون “محمد عبده” و “محمد رشيد رضا” و “محمد غزالي(معاصر)“ به چشم مي خورد. در واقع “وهابيها” در آغاز اقليت كوچكي از جريانهاي سلفي را تشكيل مي دادند اما به تدريج توانستند سوار بر موج شده، خود را نمايندگان اصلي اين جريان قلمداد كنند.
اصطلاح “سلفي” نخست با ظهور برخي از مصلحان اسلامي كه در پي نجات امت اسلامي از تعصبات شديد مذهبي بودند مطرح شد. آنان غالبا خود را پايبند به عقايد سلف دانستند ولي در زمينه فقه خواستار “اجتهاد جديد با توجه به اهداف شريعت” و “كاهش تعصبات مذهبي” شدند. اين جريان را بايد “سلفي اجتهادي” ناميد. آنان خود را به فهم عالمان گذشته از قرآن و سنت محدود نمي كردند و معتقد بودند علماي دين بايد متناسب با شرايط زمان و مكان به اجتهاد بپردازند. برجسته ترين شخصيتهاي اين جريان اصلاحي عبارتند بودند از : محمد عبده(د 1905م/1323ق) ، محمد رشيد رضا(د1935م/1354ق)، ابن باديس الجزائري(د 1940م)، علال الفاسي(د1974م/1394ق.) از ميان معاصران نيز محمد غزالي(د1996م) و يوسف قرضاوي(در قيد حيات) در همين جريان مي گنجند.
اما به تدريج اين اصطلاح به كساني كه خود را تنها به “ظواهر قرآن و سنت” پايبند معرفي مي كردند و عملاً هرگونه “اجتهاد جديد” را “بدعت” مي دانستند، اختصاص يافت. اين جريان همان پيروان “محمدبن عبدالوهاب” هستند كه بايد آنها را “سلفيهاي نص گرا” يا “وهابي” بناميم. از ويژگيهاي بارز وهابيها اين است كه بسياري از مخالفان خود را “كافر” مي نامند. به همين خاطر به آنها “تكفيري” نيز گفته مي شود. شيوه آنان در فهم اسلام را مي توان چنين خلاصه كرد :
1. مراجعه بي واسطه به احاديث
2. پرهيز از مراجعه به آثار عالمان اسلام و ديدگاههاي اجتهادي آنان
3. اعتماد به خبر واحد در عقايد و احكام
4. پرهيز از تاويل نصوص ديني
5. ترجيح دادن نص بر عقل در موارد تعارض
6. پرهيز از آميختن مظاهر غربي با اسلام
البته فهم وهابيها از احاديث طبق شيوه خاص خودشان است. آنان احاديث را همانطور مي فهمند كه ابن تيميه(متوفاي 828هـ) در آثار خود تفسير كرده است. به بيان روشنتر آنان در حالي كه شعار “گشودن باب اجتهاد” را سر داده، تقليد از امثال ابوحنيفه و شافعي را ناروا مي شمرند، در همان حال عملاً از “ابن تيميه” تقليد مي كنند. و اگر ميان ديدگاه برخي از سلف با ديدگاه ابن تيميه تعارضي وجود داشته باشد، ديدگاه آنان را به نفع ابن تيميه توجيه و تفسير مي كنند كه دقيقا بر خلاف ادعاي سلفيگري است.
جريان فكري وهابيت از قديم با دولت عربستان سعودي - كه در نظر آنان يك حكومت اسلامي راستين بود- همكاري داشته و از كمكهاي مالي و رسانه اي دولت سعودي بهره مند بوده است. اما پس از جنگ خليج فارس و همكاري آشكار عربستان با آمريكا در حمله به مسلمانان در عراق، وهابيها دچار تناقض شدند. در شرايط جديد برخي از آنان سران عرب را “كافر” ناميده، جهاد با آنان را واجب دانستند. اين دسته از وهابيها خود را “سلفيهاي جهادي” ناميده، به حركتهاي مسلحانه عليه آمريكا و برخي از دولتهاي عربي از جمله عربستان دست زدند و به همين خاطر از سوي دولتها به عنوان “تروريست” معرفي شدند. اما ساير وهابيها ترجيح دادند به جاي مبارزه با حكومتهاي فاسد، مباني فكري خود را طبق شرايط جديد مورد بازنگري قرار داده، ضوابط جديدي براي “تكفير” و “جهاد” معين نمايند بگونه اي كه دامن گير حاكمان كنوني عربستان نشود.
نگاهي گذرا به تاريخ وهابيت :
سلفيهاي نص گرا(وهابيها) خود را ادامه مكتب اهل حديث در قرن سوم به رهبري احمد بن حنبل (متوفاي241هـ ) مي دانند. به گفته آنان شيوه ي احمد بن حنبل توسط شاگردانش نسل اندر نسل ادامه يافته تا آنكه ابن تيميه(متوفاي728هـ) آن را رواج داد و با آنچه كه “بدعت” و غيراسلامي مي دانست مبارزه كرد. البته ابن تيميه واژه “سلفي” را بكار نمي برد، ولي شيوه او در فهم اسلام، بعدا توسط وهابي ها پيگيري و تحت عنوان “سلفيگري” ترويج شد.
برخي مي گويند “ابن تيميه” خود دچار انحراف عقيدتي بود و عقايد نادرست را به احمد بن حنبل نيز نسبت مي داد و به همين خاطر بارها زنداني شد. برخي از ويژگيهاي فكري و شخصيتي ابن تيميه چنين است: وي احاديث پيامبر اعظم(ص) درباره فضايل اميرالمومنين(ع) و اهل بيت(ع) را انكار مي كرد. سفر به قصد زيارت پيامبر اعظم(ص) و ائمه(ع) را بدعت و حرام مي دانست. با منطق، فلسفه، عرفان و كلام به شدت مخالف بود. فيلسوفاني همچون فارابي و ابن سينا را دچار انحراف عقيدتي مي دانست. عارفان و صوفياني همچون ابن عربي و صدرالدين قونوي و عفيف تلمساني را كافر مي خواند. با شيعه و معتزله شديدا دشمني مي كرد. عقايد اشاعره را نيز نادرست مي دانست. در بحث علمي تندخو بود و گاه به طرف مقابل اهانت مي كرد. معتقد بود اينكه در قرآن كريم از “ تخت پادشاهي خداوند” ياد شده به معناي اين است كه واقعا خداوند داراي تخت پادشاهي است و بر آن نشسته است!! وي معتقد بود دانشمنداني كه اين تعبير را “كنايه از اقتدار و فرمانروايي و احاطه خداوند” دانسته اند اشتباه كرده اند. همچنين مي گفت تعبير “دست خدا” در قرآن به معناي اين است كه خداوند حقيقتا داراي دست است و نبايد آن را كنايه از قدرت يا سخاوت پروردگار بدانيم. در يك كلام ابن تيميه با تاويل و تفسير عميق آيات شديدا مخالف بود و مي گفت بايد به ظاهر آيات اكتفا كنيم و به همين خاطر عقايدي را ابراز كرد كه مستلزم جسم دانستن خداوند متعال است.
ابن تيميه در زمان جنگ مغولان با مسلمانان مصر، مردم را به جهاد و مقاومت در مقابل حمله مغولان فراخواند و در پيروزي مصريان نقش مهمي ايفا كرد. وي در تمام عمر خود ازدواج نكرد. با اينكه دانش فراواني نسبت به اديان و مذاهب و علوم گوناگون داشت اما بسيار متعصبانه مي انديشيد و در مجادلات مذهبي با سلاح اتهام به مخالفان خود حمله مي كرد. در فقه عمدتا همان ديدگاه احمد بن حنبل را ترجيح مي داد اما در مواردي نيز فتواي خاص خود را داشت. ابن تيميه در پافشاري بر عقايد خود كم نظير است. افكار او از يك سو در بسياري همچون “ابن قيم جوزيه” و “ابن كثير” اثر گذاشت و از سوي ديگر انتقاد و مخالفت بسياري از علماي اسلام همچون تقي الدين سبكي شافعي و ابن زملكاني و ابوحيان اندلسي و نورالدين علي بن يعقوب شافعي و ديگران را برانگيخت.
پس از مرگ ابن تيميه شيوه سلفي گري عملااز رواج و مقبوليت چنداني برخوردار نبود تا اينكه “محمد بن عبدالوهاب” توانست براي گسترش آن در حجاز با “محمد بن سعود” همپيمان شود. وي در دشمني با شيعه از ابن تيميه نيز بي باك تر بود و صريحا اعلام كرد كه شيعيان كافرند بلكه هر كس كه در كافر بودن آنان ترديد كند نيز كافر است!!
سرانجام “وهابي ها” پس از خونريزيهاي فراوان توانستند “شافعي ها” را سركوب كرده، با تشكيل حكومت پادشاهي آل سعود مذهب “وهابيت” را بر عربستان حاكم كنند. آنان با پشتيباني دولت ثروتمند عربستان توانستند تبليغات خود را با شعار جذاب “بازگشت به توحيد و اسلام اصيل” و “مبارزه با بدعتها” در كل جهان اسلام گسترش دهند به گونه اي كه در حال حاضر در قريب به اتفاق كشورهاي اسلامي داراي سازمان تبليغاتي و فعاليت تشكيلاتي هستند.
منبع : روزنامه رسالت شماره6595 : بيستم آذرماه 1387
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۷ ساعت توسط
|
درباره اسلام دور از خرافات كه به تقریب و وحدت برادران مسلمان فرا مي خواند و ضرورت پرهيز از افراط و تفريط فرقه ای ، نگاه ديني عقلاني و تحقيقي به جاي تأكيد صرف بر احساس